Orhan Pamuk

موزه ي معصوميت
اورهان پاموک
ترجمه ي آيدين سرداري نيا
1. خوشبخت ترين لحظه ي زندگي ام
خوشبخت ترين لحظه ي زندگي ام بوده و نمي دانستم. اگر مي دانستم، آيا مي توانستم اين خوشبختي را حفظ کنم، و آيا همه چيز کاملا متفاوت پيش مي رفت؟ بلي، اگر متوجه مي شدم که خوشبخت ترين لحظه ي زندگي ام مي باشد، به هيچ وجه آن خوشبختي را از کف نمي دادم. شايد آن لحظه ي فوقالعاده ي طلائي که با آرامشي عميق تمام وجودم را فراگرفته بود فقط چند ثانيه طول کشيده بود، امّا خوشبختي به نظرم همچون ساعتها و سالها آمده بود. لحظهاي حول و حوش ساعت يک ربع مانده به سه، روز دوشنبه 26 مي 1975؛ همچون حسّ رهائيمان از جرم، گناه، مجازات و پشيماني؛ دنيا نيز گويي از قوانين جاذبه ي زمين و زمان رها شده بود. شانه ي عرق کرده از گرما و عشقبازي فسون را بوسيده، وي را از پشت به آرامي در خود تنيده، به درونش فرو رفته و گوش چپش را با ملايمت گاز گرفته بودم که گوشواره ي آويخته بر گوشش لحظه اي طولاني گويي در هوا ايستاد و سپس خود به خود افتاد. به قدري سرخوش بوديم که به گمانم اصلا متوجه گوشواره اي که آن روز به شکلش توجّهي نکرده بودم نشديم و به بوسيدن ادامه داديم.
بيرون از خانه آسمان برّاق مختص روزهاي بهاري استانبول بود. گرما، استانبولي هاي رهايي نيافته از عادتهاي زمستان را در کوچه و خيابان عرق مي ريزاند؛ امّا داخل ساختمانها، دکّانها، زير درختان زيرفون و بلوط هنوز خنک بود. خنکايي مشابه را از تشکچه ي کپک بويي حس مي کرديم که رويش همچون کودکان خوشبخت همه چيز را فراموش کرده عشقبازي مي کرديم. از پنجره ي باز بالکن نسيمي بهاري مملو از بوي دريا و زيرفون وزيده، پرده هاي توري را بلند کرده با جذبهاي سنگين بر شانه هايمان رهانيده و تنهاي عريانمان را لرزانيد. از اتاق پشتي واحد طبقه ي دوم، از بستري که درش خوابيده بوديم، بچّه هايي که در حياط پشتي در گرماي ماه مي حريصانه دشنام گويان فوتبال بازي مي کردند را ديديم و وقتي متوجه اين مسئله شديم که حرفهاي بي ادبانه اي که به همديگر مي زنند را ما کلمه به کلمه دنباله اش را مي گيريم، وسط عشقبازيمان يک لحظه مکث کرده درون چشمهاي يکديگر نگاه کرديم و لبخند زديم. امّا خوشبختيمان آن قدر عميق و بزرگ بود که شوخي ارائه شده ي زندگي از حياط پشتي را همچون فراموشي گوشواره در يک آن فراموش کرديم.
در ملاقات روز بعديمان فسون به من گفت که يکي از گوشواره هايش گم شده است. در واقع بعد از اين که او رفت گوشواره اي که حرف اوّل اسمش بر لبهاش حک شده بود را ميان ملحفه هاي آبي رنگ ديده و با غريزه اي عجيب به کناري گذاشته، سپس جهت گم نشدنش در جيب کتم گذاشته بودم. "اينجاست عزيزم." دستم را داخل جيب راست کت آويخته بر پشتي صندلي کردم. "اِ... نيست!" يک لحظه گويي نشانه اي از يک مصيبت و بدبختي را حس کردم، امّا به خاطر آوردم که صبح وقتي متوجّه گرما شدم کت ديگري را پوشيده بودم. "تو جيب کت قبليم جا مونده."
فسون در حالي که چشمانش را درشت باز کرده بود گفت: "لطفا فردا بيارش، يادت نره، برام خيلي اهميت داره."
"حتما."
فسون، يکي از بستگان فقير و دور هجده ساله ام بود که تا يک ماه پيش حتّي موجوديتش را هم نميدانم کجا فراموش کرده بودم. من نيز سي ساله بودم و با سيبل که همه کس او را برازنده ام مي دانست نامزد کرده و در شرف ازدواج بودم.
• آیدین سرداری نیا